تبليغاتX
سفر در ثانيه ها
 

سلام.

کشیکی دادیم با این ندا دیشب.الان روبه احتضارم.

رزیدنت جراحی اعصاب منو دیده میگه خانم دکتر مریضو باز آوردیم سرویس خودمونا نمی خوای بری دیالیز ؟گفتم امشب که نداره؟گفت اگه می دونستم تویی می ذاشتم.اینم یاد گرفته سر به سر کی بذاره.

از مریضای پیر متنفرم.به نظر من آفتابه خرج لحیمه.آخه اینا دیگه به چه دردی می خورند اینم مریضای جراحی اعصاب که همه می میرند.

الان بیشتر از هر چیزی به تنهایی نیاز دارم.دلم واسه خودم تنگ شده می خوام واسه خودم وقت بذارم

بای تا بعد

+ نوشته شده توسط زهره در دوازدهم آبان 1388 و ساعت 11:2 |
 

سلام.حالم خوب که نیست اما بدم نیست.

دارم روزای بی ستاره رو یکی بعد از دیگری می گذرونم.

امروز دکتر عباسی حرفای جالبی می زد .بحث از این جایی شروع شد که تزریق تیشوی یه مریض رو انجام که دادیم مریضه که داشت از در می رفت بیرون دکتر در اومد گفت همه سر کارند.ما مریضا همه.

من لبخند زدم گفتم خدا همه رو گذاشته سر کار.بعدش گفتم من هر روز به این فکر می کنم که هدف خدا از آفرینش انسان چی بوده.

دکتر گفت خانم دکتر خیلی با هوشی .کمتر کسی وقتی من اینو می گم می فهمه منظور فلسفی دارم

بعد از این گفت که خدا چیزی جدا از آدما نیست جدا از کل خلقت نیست گفت اگه آدما از مسیر طبیعی خلقت خارج نشده بودند تمام خلقت تمام آدما و تمام بچه ها رو جزیی از خودش می دونست و حس مالکیتی وجود نداشت.کینه و دشمنی معنی نداشت واسش.

می گفت چون ازمسیر خودمون خارج شدیم مجبوریم چار چوب و قانون داشته باشیم و همین چارچوب داشتن باعث شده مفهوم دین محبت و عشق هم خراب بشه

من با حرفاش موافق بودم .اصلن خودم بهشون رسیده بودم.

بازم آماریه ما رو به حضور نپذیرفت.فکر کنم باید حرف پول بزنم باش تا کارم راه بیفته.

همین طور به ردیف داریم کشیک وارد می دیم که آخر وقت تلف کردنه.

فعلا بای.

+ نوشته شده توسط زهره در بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 15:54 |
 سلام

یک قرنی می شه که نیو مدم سراغ وبم.

 اینترنی ام داره ته می کشه که این هم خوبه هم بده.

نه اوضاع و احوال کاری خوبه نه اوضاع زندگی.

امروز اومدم دانشگاه آماریه رو ببینم که یا دش رفته بود.

فعلا بای

+ نوشته شده توسط زهره در بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 16:36 |
 

سلام الکم به به .خوبید شما؟

مثلندبنده می خواستم از تجارب اینترنیم اینجا بنویسماما کسایی که اینترنند یا

بودند می دونند که آدم تو اینترنی بعد از کشیک فقط به رختخواب فکر می کنه و بس.

درسم که قربونش برم خدا بیامرزدشنه میذارند بخونیم و نه می خونیم.

۲ماه قبل که اینترن داخلی بودم واقعا سرویس شدیم دو روز یه بار و حتی یک روز در

میون کشیک بودیم.

اوضاع زندگی شخصیم به لطف خدا به کامه.جدا خوشبختی یعنی یکی رو داشته باشی که

دلت بهش گرم باشه

خوب ما بریم بخوابیم.شب خوش.

+ نوشته شده توسط زهره در بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 1:0 |
سلام.احوالات؟

این اینترنی ما رو از کارو زندگی انداخته.

+ نوشته شده توسط زهره در هفدهم اسفند 1387 و ساعت 20:44 |
 

سلام.احوالات؟

کشیکای زنان اون قدرا ام که من می فکریدم سخت نیست.البته من هنوز بخش که می گند خیلی کار داره نرفتم.

حس خوبی دارم از این که کارای جدیدی یاد می گیرم .این خیلی خوبه که آدم به درد بقیه بخوره.

به نظر من آدمایی که همه سعیشون اینه که خطایی مرتکب نشن و تو چارچوبا حرکت کنن چیز زیادی

 تو زندگیشون یاد نمی گیرند.

امروز اولین مورنینگ اینترنیم رو دادم.بر خلاف روزای قبل سوالایی که اساتید پرسیدند قابل جواب دادن بود و

ما هم یه چیزایی جوابیدیم.ازفردا به یاری خدا می خوام جدی بدرسم.

آخر این هفته یه دوست نازنین قراره از سفر بیاد :منتظرتم نازنین

تو اگه خونه بمونی من بی یار می شم

امشب تو رو نبینم باز بیمار می شم

شب خوش.حق یارتون

+ نوشته شده توسط زهره در دوازدهم آذر 1387 و ساعت 22:14 |
 

سلام عرضیدیم.

آدم تو اینترنی همش رو ویبرس.

+ نوشته شده توسط زهره در سوم آذر 1387 و ساعت 23:42 |
 

سلام.احوالات؟

می دونم غیبتم طولانی شد اما خوب اینترنیه و کشیکای دو روز در میون بخش چشم.روزایی

 که می یام خونه ام که روز بعد کشیکشو باید لا لا کنیم روز بعدیشم تا چشم به هم بزنی فردا شده

 و کشیک بعدی.

اما خوب من اینترنی رو دوست دارم یه فرصت عملیه واسه چیزایی که تا حالا خوندیم.

اورژانس چشم جای باحالیه همه جور آدمی از هر قشری می یاند .خدا واقعا موجود خلاقیه آدم تو این همه

تنوع  شخصیت می مونه حا لا از تنوع ظاهر که بگذریم.

انتقاد یه دوست این موضوع رو به من یاد آوری کرد که با همه مشکلاتی که وجود داره نباید خودم

رو فراموش کنم نباید بذارم سر زندگی و نشاط جوونی جای خودش رو به روزمرگی بده.

اون راست می گه آدم باید سعی کنه توی تمام زمینه ها رو خودش کار کنه.

آره باید به پیشرفت فکر کرد.و در درون خودم در جواب لطف های اون دوست

 به این نتیجه رسیدم که :

آن چه می خو اهید دیگران برای شما بکنند شما همان را برای آن ها بکنید.

از همین جا هم دوست دارم از این دوست خوبم معذرت بخوام که در جواب انتقادای صادقانش جوش آوردم.

 

+ نوشته شده توسط زهره در هفدهم مهر 1387 و ساعت 14:53 |
 

اگر مثل گاو گنده باشی می دوشنت

اگر مثل خر قوی باشی بارت می کنن

اکر مثل اسب دونده باشی سوارت می شوند...

فقط از فهمیدن تو می ترسند.             

                                                    (( دکتر علی شریعتی))

سلام احوالات؟

بعد سحری بی خوابی زده به کلمون گفتیم بیایم وبلاگمونو بنویسیم.دیشب از استرس اینترنی

خوابم نمی برد.

امروز می خوام برم مهرمو بگیرم.

البته چیزای دیگه ای ام هست که نمی ذاره بخوابم نمی دونم چرا این موضوع تموم نمی شه

و این قدر کش می یاد.واسه من که این موضوع تموم شدس.گر چه هنوزم نمی دونم چرا تموم شد

فقط می دونم کلی انرژی ازم گرفت.

فقط می دونم من با این رشته سنگین نباید از این دردسرا واسه خودم درست کنم.منی که تمام رویاهام

به یه پزشک خوب شدن ختم می شه نباید کاری کنم که بعدا حسرت پیشرفتای دیگران رو بخورم.

خدای خوبم منو از اشتباهاتی که منو از رویای شخصی زندگیم دور می کنه مصون بدار.

 

+ نوشته شده توسط زهره در بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 6:24 |
 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

اب می خواهم ،سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی ؟آفتاب!

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد برپشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخرتیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد میشوم

خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نا بسامانی بس است

کافرم!دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم،بت پرستم،بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست

چشم مستم تحفه بازار ماست

درد می بارد،چو لب تر میکنم

طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!

من خودم خوش باورم گولم مزن!

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

من نمی گویم،دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشکفتن بس است

روزگارت باد شیرین!شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه !در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود!

وای!رسم شهرتان بیداد بود

از در و دیوارتان خون می چکد

خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان

خسته از همدردی مسموم تان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد

اینهمه لیلی ،کسی مجنون نشد

اسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم دست و پایم بسته بود

تیشه گر اوفتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه!

فکر دست تنگ ما را کرد؟نه!

هیچ کس از حال ما پرسید؟نه!

هیچ کس اندوه ما را دید ؟نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست

حال من از این وآن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفعل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

 

+ نوشته شده توسط زهره در بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 14:0 |


Powered By
BLOGFA.COM