تبليغاتX
سفر در ثانيه ها
 

سلام.بالاخره وصلیدیه ساعته پشت نت گیر کردم

امروز رو به خودم مرخصی دادم نرفتم .آخه پنج روزه سرم درد می کنه به هیچ مسکنی هم جواب

نمی ده .بالا خره فشارای عصبی و بی خوابی کار خودشونو کردندبا کوچکترین تمر کز سرم گیج

 می ره و سوت می کشه.

تازه بر داشتند کشیکا رو دو نفره هم کردند خدا به داد من برسه

روحیم خوب شده اما جسمم خستس .بای

+ نوشته شده توسط زهره در دوم دی 1388 و ساعت 14:58 |
 

سلام.احوالات مبارک؟من خوبم اما سر گیجه دارم.

این هفته رو یک روز در میون کشیک بودم. امروزم فروختم که به کارای شخصیم برسم.

خدا را شکر سه روز دیگه بیشتر تو این بخش نیستیم. خداییش بد ترین بخش توی این ۱۶ ماه اینترنی

همین بخش بود.

اوضاع زندگیم خوبه .یکی از بچه ها که الان جراحیه می گفت رزیدنتا هر وقت حرف از اینترنا می شه

 ازت تعریف می کنند می گند آدم با خیال راحت مریضو دستش می سپره

کاش این حرفا رو به خود آدم می زدند.

هوا ام که بارونیه .بای تا بعد.

+ نوشته شده توسط زهره در بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 16:57 |
 

سلاند.دیشب هیچی نخوابیدم.

افتادیم گیر یه عالمه مریض مردنی که یکی یکی ارست می کنند ما باید پاشیم بریم احیاشون کنیم

البته ما که می دونیم هیچ کدوم بر نمی گردند اما خوب اینترن محترم به لحاظ قانونی باید واسه پس

گرفتن مریض فوت شده از عزراییل جون خودشو بکنه.

اما خدا ییش دیشب رزیدنتمون خوب بود.

یه جاهایی ادمیت ترکید اما مال داخلی بود کشیک ادمیت ما خوب بود. طبق معمول مریضای وارد و

پرستارای نازنین بهمون حال دادند نذاشتند بخوابیم.

فردا ام کشیکم الانم یه عالمه خوابم میاد گفتم بیام بنویسم بعد برم لالا.

تا یکشنبه همین طوری یه روز در میون کشیکم.خدا خودش کمک می کنه.

فعلا بای.

+ نوشته شده توسط زهره در بیست و دوم آذر 1388 و ساعت 15:27 |
 

سلام.بیشتر امروز رو خواب بودم.

خیلی پکرم حالم گرفتس.فردا ام کشیکم.

کاش یه چیزی قشنگ می شد نمی دونم چی اما کاش یه اتفاق جدید خوب واسم می افتاد .

حوصله خودمم ندارم.بای

+ نوشته شده توسط زهره در بیستم آذر 1388 و ساعت 22:47 |
 

سلاند.احوالات؟

پخ.آخ جون بالاخره من فردا تعطیلم.

امروز سرپرستار بخش می گفت شما دوتا اینترنای خوبی هستین.می گفت ماهای قبل با اینکه بیشتر از

 شما بودند کارا می موند وما همش دنبال اینترنا می گشتیم.

می خواستم بش بگم من ودوس جونم با هم با شیم و غیر از این باشهفقط این دوست جون من

زیادی مثبته و دست من رو از پشت بسته.

چند شبه باز بی خواب شدم .

امروز روی برد بخش نوشته بود:ای دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد .دولت غلام تو شد شد نشد

نشد

یه هفته دیگه مونده تا رهایی از این بخش پر کار. گر چه کشیکاش همین جاست بازم.

برم بشامم و برم شب نشینی با خانواده .بای

+ نوشته شده توسط زهره در نوزدهم آذر 1388 و ساعت 18:54 |
 

سلام.من نصف و نیمه خوبم شما خوبید؟

ظهر هر کاری کردم خوابم نبرد سرم درد گرفته فشار عصبی ناشی از رفتار پرستارا آزارمون می ده

دکتر چیت ساز می گفت اینا پیش پرسنل بیمارستانای خصوصی شاهند خدا خودش به داد ما

برسه.چشمام از خستگی می سوزه.اومدم یه سری به پایان نامم بزنم خدایا کاش این تموم

می شد.

فردا باز کشیکم.کشیکاش سرویسه. بخشش حمالیه محضه.

بخشش بوی نا امیدی می ده اکثر مریضاش توی کشیکا یکی یکی دس می شند چرا باید ما واسه اینا

بدویم؟

وقتی ام میام خونه عین مرغ پرکنده می مونم نمی تونم یه جا بمونم کلافه می شم.

تنها ستاره زندگیم خداس

 

+ نوشته شده توسط زهره در شانزدهم آذر 1388 و ساعت 19:57 |
 

سلام .احوالات شریف؟

من مثلا وب درست کردم که خاطرات اینترنی رو توش بنویسم حالا کم تر از چاهار ماه دیگه اینترنی تموم

 می شه ومن نتونستم خاطرات ریز و درشت اون رو توی این وبلاگ ثبت کنم.

صبح ها تو بخش دوتاییم واسه کل بخش.همش در حال دویدنیم .امروز یه ربع به هفت که رفتم تو

 بخش تا نه و نیم مشغول ری اردر بودیم و تا خود یک کار داشتیم.رزیدنتم عوض کمک و درک این که

همیشه این بخشو چاهارتا اینترن می چرخوندند به من می گه زودتر بیا برو پرونده بیار برو مشاوره

 بنویس بابا قربون جراحی و رزیدنتاش.

حالا باز خوبه با دوست جون خودم افتادم بخش دیگه از دست اون نمی خواد حرص بخورم.

زندگی ام می گذره یه شب در میون کشیکم عوضش نمی رسم غصه بخورمپایان نامم هم هم چنان

در مرحله آمار گیر کردهاگه زبون داشتم چار متر تا الان کارم راه افتاده بود

تنها کسم خداست حالا که تنها شدم راستی راستی تنها کسم خداست.خدا دوست دارم

خستم. خسته و دل شکسته .لبام می خنده اما دلم پر از بغضه پر از حسرت به کادون زدن .فعلا بای.

+ نوشته شده توسط زهره در دهم آذر 1388 و ساعت 16:6 |
 

سلاند.خوبم من که شما خوبید؟

کشیکای جراحی اطفال خوبه صبحا شم همین طور.زندگی ام داره آروم می شه

خدایا نذار کسی با آرامش من بازی کنه.

یه چیزی می گفت خوب دوباره شروع کن از یه آدم دیگه و از یه فرصت دیگه اما من اومدم وبم رو باز کردم

 و شروع کردم به نوشتن که من به اندازه تمام توانم واسه اون وقت گذاشتم

نمی تونم به این زودیا به یه نقطه شروع دیگه فکر کنم  اما اون حاضر نشد کمترین تلاش رو واسه رفع

تردیدای کسی بکنه که به خاطر اون توی دودلی دست و پا می زد.

+ نوشته شده توسط زهره در بیستم آبان 1388 و ساعت 13:2 |
 

سلام.

کشیکی دادیم با این ندا دیشب.الان روبه احتضارم.

رزیدنت جراحی اعصاب منو دیده میگه خانم دکتر مریضو باز آوردیم سرویس خودمونا نمی خوای بری دیالیز ؟گفتم امشب که نداره؟گفت اگه می دونستم تویی می ذاشتم.اینم یاد گرفته سر به سر کی بذاره.

از مریضای پیر متنفرم.به نظر من آفتابه خرج لحیمه.آخه اینا دیگه به چه دردی می خورند اینم مریضای جراحی اعصاب که همه می میرند.

الان بیشتر از هر چیزی به تنهایی نیاز دارم.دلم واسه خودم تنگ شده می خوام واسه خودم وقت بذارم

بای تا بعد

+ نوشته شده توسط زهره در دوازدهم آبان 1388 و ساعت 11:2 |
 

سلام.حالم خوب که نیست اما بدم نیست.

دارم روزای بی ستاره رو یکی بعد از دیگری می گذرونم.

امروز دکتر عباسی حرفای جالبی می زد .بحث از این جایی شروع شد که تزریق تیشوی یه مریض رو انجام که دادیم مریضه که داشت از در می رفت بیرون دکتر در اومد گفت همه سر کارند.ما مریضا همه.

من لبخند زدم گفتم خدا همه رو گذاشته سر کار.بعدش گفتم من هر روز به این فکر می کنم که هدف خدا از آفرینش انسان چی بوده.

دکتر گفت خانم دکتر خیلی با هوشی .کمتر کسی وقتی من اینو می گم می فهمه منظور فلسفی دارم

بعد از این گفت که خدا چیزی جدا از آدما نیست جدا از کل خلقت نیست گفت اگه آدما از مسیر طبیعی خلقت خارج نشده بودند تمام خلقت تمام آدما و تمام بچه ها رو جزیی از خودش می دونست و حس مالکیتی وجود نداشت.کینه و دشمنی معنی نداشت واسش.

می گفت چون ازمسیر خودمون خارج شدیم مجبوریم چار چوب و قانون داشته باشیم و همین چارچوب داشتن باعث شده مفهوم دین محبت و عشق هم خراب بشه

من با حرفاش موافق بودم .اصلن خودم بهشون رسیده بودم.

بازم آماریه ما رو به حضور نپذیرفت.فکر کنم باید حرف پول بزنم باش تا کارم راه بیفته.

همین طور به ردیف داریم کشیک وارد می دیم که آخر وقت تلف کردنه.

فعلا بای.

+ نوشته شده توسط زهره در بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 15:54 |


Powered By
BLOGFA.COM