سلام .احوالات شریف؟
من مثلا وب درست کردم که خاطرات اینترنی رو توش بنویسم حالا کم تر از چاهار ماه دیگه اینترنی تموم
می شه ومن نتونستم خاطرات ریز و درشت اون رو توی این وبلاگ ثبت کنم.
صبح ها تو بخش دوتاییم واسه کل بخش.
همش در حال دویدنیم .امروز یه ربع به هفت که رفتم تو
بخش تا نه و نیم مشغول ری اردر بودیم و تا خود یک کار داشتیم.
رزیدنتم عوض کمک و درک این که
همیشه این بخشو چاهارتا اینترن می چرخوندند به من می گه زودتر بیا برو پرونده بیار برو مشاوره
بنویس
بابا قربون جراحی و رزیدنتاش.
حالا باز خوبه با دوست جون خودم افتادم بخش دیگه از دست اون نمی خواد حرص بخورم.
زندگی ام می گذره یه شب در میون کشیکم عوضش نمی رسم غصه بخورم
پایان نامم هم هم چنان
در مرحله آمار گیر کرده
اگه زبون داشتم چار متر تا الان کارم راه افتاده بود
تنها کسم خداست
حالا که تنها شدم راستی راستی تنها کسم خداست.
خدا دوست دارم
خستم. خسته و دل شکسته .لبام می خنده اما دلم پر از بغضه پر از حسرت به کادون زدن .فعلا بای.
+ نوشته شده توسط زهره در دهم آذر 1388 و ساعت
16:6 |